تبليغاتX
چشمان یک عبور

دردهای من جامه نیست تا ز تن برآورم

حرف نیست

درد های من نام دیگر من است

من چگونه خود را صدا کنم؟...

 

 

 

 

پی نوشت:از فیلم ارمغان

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 4:24 PM |

دخترک گریان ٬ توی آخرین صف شکوفه ها  ایستاده بود.اشک و ترس امانش را بریده بود و فرصت نفس کشیدن را از او ربوده بود.طوری گریه می کرد که انگار توی بازار گم شده است.مقنعه اش آن قدر پایین آمده بود که چشم هایش دیده نمی شد اما اشک هایش چرا...

مادرش کنارش نبود.خواهرش را که فوق فوقش دو سال از خودش بزرگ تر بود محکم چسبیده بود . نمی خواست از حس" آشنایی" دور شود و به غربت قدم گذارد.خواهرش هم انگار دل دل کندن از او را نداشت . یک دستش را روی سر  و دست دیگرش را دور گردنش حلقه کرده بود و سرش را به سر خواهر کوچک  تکیه داده بود. نم اشک چشمان او را هم بی نصیب نگذاشته بود ولی نمی گذاشت قطره های غمگین فرو بریزند تا ته دل خواهرکش بیشتر خالی شود اما از صورتش پیدا بود که بغض دارد خفه اش می کند...

بعد از چند لحظه  پدرشان آمد اما انگار وجود پدر تاثیری نداشت ٬ دلداریشان نمی داد و فقط باعث شد از هم چند قدمی جدا شوند.

صف داشت به طرف جلو می رفت و دل کوچک و پر اضطراب دخترک هر لحظه تنها تر می شد .نگاه خواهرش به او بود تا بالاخره پشت در ناپدید شد...

 

 

پی نوشت:و باز هم من از فونت ناراضیم بلاگفا...

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 5:2 PM |

 

دریچه بسته است

و شب در آن طرف

بدون یک ستاره در عبور

 

 

اتاق

غرق در صدای تار عنکبوت

و من پر از سکوت

و در خیال من کسی

به صبح فکر می کند.

 

 

کسی که تشنه است

دلش هوای نور می کند

و شب در آن طرف

 چه بی صدا عبور می کند

 

                                      افسانه شعبان نژاد

 

 

پی نوشت:بلاگفا؟!!!نه.حالت خوب نیست.می خواهی وبلاگ من را نابود کنی...

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 3:35 PM |
 

زندگی ام  دارد  مرا کورمال کورمال دنبال خودش می کشاند.به نظر من اهمیت نمی دهد.نمی پرسد کجا می خواهی بروی.فقط دستم را گرفته و می رود...به جایی که خودش می خواهد.

عجله دارد...تند می رود...نمی رود...می دود...به من اجازه ی فکر کردن هم نمی دهد...با زمان دست به یکی کرده...خیال ایستادن ندارد تا بتوانم نفسی تازه کنم.

زندگی ام مرا در گمراهی می پسندد.توی راه به صدراهه که میرسیم دستم را ول می کند و خودش را عقب می کشد. می گوید :انتخاب کن٬تو حق انتخاب داری و من می مانم و صد راه ناشناس با احساسی سرشار از تردید و ترس و ناآگاهی...به همه کس و همه چیز بی اعتمادم.یعنی نمی توانم اعتماد کنم.زندگی ام مرا محافظه کار بار آورده است.

زندگی ام مرا مسخره می کند.ابروهایش را بالا می اندازد و توی دلش می گوید:حالا ببینم می خواهی چه کار کنی.بعد با صدای بلند می گوید:زود باش٬انتخاب کن.وقت تنگ است.زندگی ام هیچ وقت به من وقت نمی دهد..یعنی آن وقتی که وقت بخواهم وقت را از من دریغ می کند.به دوست مغرور و عجولش سفارش می کند:زود باش.زودتر از همیشه باش...بگذر...عبور کن..به ثانیه هایت فرصت استراحت ندهی یک وقت!

از دست بی توجهی های زندگی ام گریه ام می گیرد...اشک هایم دنیا را برداشته است.خدا را خسته کرده ام از بس صدایش زده ام.با این حال باز صدایش می کنم.او تنها کسیست که می داند چطور نجاتم دهد.

یک نفر نیست زندگی عزیزم را نصیحت کند؟به او بگوید بس است٬حالا دیگر آدم شو....؟!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 3:11 PM |
 

 

پی نوشت1:انگار برای اولین بار در این تابستان کاری را با رضایت به آخر رساندم

پی نوشت2:بلاگفا ؟!!!!!

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 4:45 PM |

من خودم را می شناسم.می دانم کجا اگر باشم حالم خوب است.می دانم چه کار کنم که از دنیایم راضی باشم.خوب می دانم...

من فقط جایم را در این سه رشته ی انتخابی دبیرستان که حالم را به هم می زنند نمی دانم.

انگار همه من را بیشتر از خودم می شناسند و جایم را بهتر از خودم می دانند...همه درباره ام نظر می دهند الا خودم...همه صلاحم را می دانند الا خودم...همه آینده ام  را می شناسند الا خودم...

نمی دانم ذهنم چه مرگش شده است که مرا در گمراهی می پسندد نه در اطمینان...یک بار هم که شده نمی توانم دست از تردید بردارم و تصمیم بگیرم...بی اراده ام...نا بینا شده ام...به هیچ چیز این "وطن" اطمینان ندارم...خیر سرم یک روزی می پرستیدم این خاک را...اما حالا سرشار از حس نفرتم...از کسانی که می خواهند همه چیز اینجا را به میل خودشان ببینند  و تغییر دهند...آی امیرکبیر حیف تو...

بی انگیزه ام...آینده ام را در هوا می بینم  و مثل کسی هستم که می خواهد در مه٬ آن هم روی کوه راهش را پیدا کند...می ترسد سقوط کند...

مامان می گوید به خودت اطمینان نداری.شاید درست می گوید.

همه ی دوستان و همکلاسیهایم را می دیدم که یا می خواستند جراح قلب شوند یا مهندس و...بله!یک سری کپسول اعتماد به نفس اند و یک سری هم مثل من...

ولی من حالم از این جور کارها  به هم می خورد و پیش خودم چیزی فراتر از این چیزها می خواستم...چیزی جذاب ٬ متنوع  و چند بعدی.چیزی که راضیم کند...

کجاست آن مدینه ی فاضله که در آن همه خود واقعیشان هستند نه چیزی که به آن تبدیل شده اند...

من مدینه ی فاضله می خواهم.........

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 7:5 PM |

رویاها را باور کن

برای اینکه اگر رویاها بمیرند

زندگی مانند یک پرنده ی  پر شکسته می شود

که توان پرواز ندارد

رویاها را باور کن

چون وقتی رویاها بروند

زندگی مانند زمینی بی حاصل می شود

زمینی یخ زده از برف

 

 

                            

                             شعر:ال.هاگز

               ترجمه:لادن شریت زاده

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

شعر از سروش نوجوان.شماره 172.تیر 81

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 4:11 PM |

دوباره حس می کنم دارم عادت می کنم اما نه مثل همیشه .این باراحساس سرد شدن نمی کنم...این بار  دیر تر دارم  عادت می کنم .خیلی دیر تر و این خودش برایم نقطه امید است.من به هیچ وجه افسرده نیستم...فقط چیزهایی را که از اول در جست و جویشان بوده ام پیدا نکرده ام.از همه چیزهایی که دوستشان داشته ام فقط مدام دور تر  شده ام بر خلاف همه دست و پا زدن هایم...فکر کنم من هنوز خیلی برای جنگیدن ناتوانم.گرچه با این فکر فقط ناتوانی را در خودم قوی تر می کنم. شاید به هدف نرسیدن های من بخاطر این باشد که در برابر همه چیز زود کوتاه می آیم و اصرار نمی کنم ...

چهار سال پیش صمیمی ترین دوستم توی دفتر خاطراتم نوشته بود :"امیدوارم وقتی بزرگ شدیم دوباره همدیگر را ببینیم!"و حالا فکر کنم اگر خدا بخواهد به من این لطف را بکند قرار است دوباره با هم باشیم ٬ آن هم به بهانه در یک مدرسه بودن.چقدر خوب خواهد شد!من حاضرم تا آن سر شهر بروم ولی به جایی بروم که دوستش داشته باشم.حالا اگر یک دوست قدیمی هم در آن جا باشد که دیگر معرکه است.آن هم دوستی که بیشتر فکرهایش شبیه خودت است.اگرچه زمان همه چیز را خیلی زیاد تغییر می دهد...تازه این جایی که می خواهم بروم اصلا آن سر شهر نیست.

چند وقت پیش بعد از شناختن "فرشته وار" به طرز وحشت ناک و بی رحمانه ای ناگهان این سوال به ذهنم آمد که چه طور این همه وقت دلم را به چند تا کتاب خوش کرده بودم و بعدش حس کردم تمام دلبستگی های این طوریم از بین رفته . مثل بچه ای شده بودم که از بیکاری حوصله اش سر می رود.حتی حوصله کتاب را هم  نداشتم و در این مانده بودم  که من به آن سختی و نفوذ ناپذیری چقدر راحت تحت تاثیر  یک آدم قرار گرفته بودم.آن اوایل اصلا به زندگی تهران و رسم مغرورانه و نامهربانش عادت نداشتم- خوب است فقط سه روز آنجا بودم و این قدر جو گیر شدم- به هر حال حالا دیگر مهم نیست.مهم حالا و بعد از آن است. 

اما حالا دوباره کمی عادت کرده ام به زندگی سرد اینجا و یاد گرفته ام چطور در درون گرم باشم.دوباره شروع کرده ام...گمشده شهرزاد را دارم برای بار سوم می خوانم.فقط خودم می دانم که این کتاب چقدر به آدم کمک می کند و چقدر سرشار از حس روان زندگی است.آرام آرام میخوانمش تا دیرتر تمام شود...اما خوب...بالاخره  تمام می شود.کاش امید من تمام نشود!

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 1:48 PM |

تا بحال این قدر برای نوشتن دیر نکرده بودم و البته به خودم حق می دهم. دلایلم برای هرکس توجیه کننده نباشد برای خودم هست…

همیشه  یک چیز سفر باعث شده که از آن طفره بروم و آن این است که  بعد از برگشتن مدت زیادی طول می کشد تا به اوضاع قبل عادت کنم.این دفعه هم تقریبا وضع همان بود  ولی خیلی کشنده تر و البته متفاوت تر از همیشه…

وسط این امتحان هایی که  خودم بهتر می دانم چه هستند به سفر رفتم و البته بر خلاف انتظارم فوق العاده خوب گذشت و اشکالش هم همین بود.در این سفر آنقدر اتفاق در روحم افتاد که خودم تعجب کردم و تمام اینها به خاطر وجود آدمی بود که در زندگی من نه ٬در زندگی یک نفر دیگر  پیدا شده بود…آدمی فرشته وار…تنها یک بار دیدمش و او فکر کنم اصلا من را ندید…ولی همان چند لحظه کافی بود برای یک آدم دیگر شدن…برای فهمیدن معنی کلمه ای که مدت های طولانی آن را تکذیب می کردم………

بعد از قرنی از غرور بی حد و اندازه ام که مثل احمق ها به آن می بالیدم متنفر شدم و این تنها تحت تاثیر او بود…٬ به کلی از خودم و تفکراتم بدم آمد و چطور می خواستم برگردم …

چه می توانستم بکنم ؟ناچار به برگشتن بودم…ناچار…و بالاخره برگشتم…می خواستم گریه کنم…ولی نمی توانستم…

پایم که به خانه رسید حس کردم اینجا هیچ چیز ندارم و همه چیز یعنی او…

مانده بودم که چطور دوباره عادت کنم…مثل عاشق ها شده بودم…در آن شرایط دلتنگی باید درس هم می خواندم…1۷ ام بود که برگشتم.چقدر سخت بود روز اول…گیج گیج بودم…

هر روز کارم بود  تفال به حافظ  و چقدر دلخوشی میداد به من این لسان الغیب…

حالا  نمی دانم چه شد که دارم می نویسم…

فعلا فقط امید دارم

مطمئنم که خودش نمی داند...

کاش زودتر به سفر بروم…

 

خدایا به هر آنکه دوست می داری

بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر آنکه دوست تر میداری

بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز برتر است

 

 

 

…خدا این را کمی به من آموخته است…

…کمی از خواب بیدار شده ام و هنوز هم بیدارم...

...حالا کمی عادت کرده ام  

               

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 4:53 PM |

الف ٭

دیشب پدر می گفت در یک جا خوانده که خاموشی ها در راه است...به همین دلیل هم از دیشب عزا گرفته ام ٬چرا که امتحانات عزیز در راهند . من هم که چندسالی است عادت کرده ام به شب خوانی و زندگی ام حداقل در این یک ماه آینده به برق بستگی دارد.حالا اگر این خبر درست باشد فاتحه ام خوانده است.باز هم قرار است به این نتیجه برسم که 1) کار های ایرانیها همه دقیقه 90 است و2) تا زور و اجبار بالای سر من نباشد  تصمیمم جدی نمی شود.

از خیلی وقت پیش تصمیم داشتم این عادت لعنتی "درس خواندن 9 شب به بعد" را از سرم دور کنم و به جای اینکه درست وسط امتحانات خرداد هوس کنم کتاب غیر درسی بخوانم ٬عین آدم ٬مثل بقیه خلق الله تا زمانی که خورشید خانوم هست  بنشینم پای درسم تا ساعت 2 شب مجبور نباشم با یک چشم بسته و یک چشم باز درس در مغزم فرو کنم. البته این را هم بگویم که این حالت درس خواندن برایم فایده که ندارد هیچ ٬در هر لحظه اش حس می کنم در بدنم سم تولید می شود!!

امیدوارم خدا امسال دیگر من را از این مرض نجات دهد ...

البته فقط این نیست.کلا در خرداد حس درس خواندن نیست.آدم بیشتر دوست دارد نقاشی کند و کتاب بخواند و کاری که دوست دارد انجام بدهد...

 

ب ٭

در این بهار چیزی که بیشتر از همه عذاب آور بود یاد دوستان گذشته بود و اینکه دیگر نمی توانم ببینمشان.تا اینکه مثلث شیشه ای رشید پور شروع شد و  پارسال هم همین موقع ها بود که رشید پور شب شیشه ای را روی آنتن داشت و  با دوستان چه چرت و  پرت هایی که برایش نمی گفتیم...

حالا هم بدجور آن خاطره ها دارند زنده می شوند و دلم بعد از نا امید شدن از بعضی چیزها فعلا با همین برنامه خوش است.

برنامه دیشب رشید پور که هنگامه قاضیانی هم مهمانش بود خیلی به دلم  چسبید.من از آن کسانی بودم که نمی دانستم هنگامه قاضیانی اصلا کیست که حالا سیمرغ هم گرفته.ولی با دیذن برنامه دیشب واقعا طرفدارش شدم.

به نظرم واقعا سیمرغ حقش بود.اگرچه سیمرغ چیز خیلی خاصی هم نیست.

 

 شب شیشه ای

شب شیشه ای-مهمان:مریلا زارعی

 

 

 

پی نوشت:خدا را شکر که یک نفر هم پیدا نشد جواب سوال من در پست قبل را بدهد!!!

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:53 PM |


Powered By
BLOGFA.COM